چه بسيارند آنها كه هنوز چون كودكي از تاريكي ، از دگرگشت ترسانند .
گوش ها مي گيرند ، چشم ها به هم مي فشارند و محكم به زمين مي چسبند
از صبح تا شب ناله مي كنند و از شب تا صبح زاري كه پس چطور تغيير بايد داد اين روند تكراري را
از خواست خويش مي ترسند و كوچكتر از آنند كه تابش بياورند
بس است ايشان را ناله كردن برايش
اينان كه ناي چراغ گرفتن و جستار پستي بلندي پنهان در تاريكي را ندارند
دلخوشند به صبحي كه مي آيد و بر خواهند خواست
كه هنوز در نيافته اند راه روشن شده راه تمام شده است
راه مرده است
هستند آنها نيز كه چند باري گام در تاريكي برداشته اند و اكنون سر گرمند به تماشاي مدال هاي جسارتي كه به خويش داده اند.
چسبيده اند به قله هاشان و چشم فرو مي بندد ، سر مي گردانند از زلزله هاي بزرگي كه با خويش كوه هاي بس بزرگ تر به ارمغان مي آورد و قله هاي پيشين فرو مي بلعد .
من اين زلزله هاي هر روز فزون شونده را دوست دارم
بر هم ريختن پستي و بلندي ها را
و آنان را كه رقصيدن با اين دگرگشت مداوم را دوست دارند
حتي اگر خوب نمي دانندش
دوست دارم تماشاي اينان را چسبيده بر قله هاشان كه گسل ها فرو مي بلعندشان
و آنها را كه رقص كنان از اعماق دره ها بر قله هاي هر روزه دگر شونده ، بر شيب هاي هميشه لرزان ، رقص كنان بالا مي روند .
من اين طنز بزرگ را دوست دارم
تنومند شدن انبوهه را ، فرا رفتنش را
تا آنجا كه انديشمند نيمه خواهنده به زير پاهايشان دفن شود
امروز من ديگر نه آن زنبورم كه از انگبين خود به تنگ آمده*
آموزه هايم بر مي گيرند و جاي باز مي كنند تا بيشتر خويش را بياموزانم
سر خوشانه تر و هوشمندانه تر برقصم
خرسندم از تكثير خويش
از فروشدم به ميان گله
از پايي كه بر زمين مي كوبم و گله اي كه ديگر گله ي گوسفند نيست و گرگ هاي دم به زير پا خميده را خواهد دريد .**
هااااااااه ، من از بازگشت آدمي به هوشمندي پيچيدگي و آشوب ، از چال شدن حماقت نظم خطي به زير خروار ها خاك ، خرسندم
شادمانم
* هان ! از فرزانگي خويش به تنگ آمده ام و چون زنبوري انگبين بسيار گرد كرده ، مرا به دست هايي نياز است كه به سويم دراز شوند .
مي خواهم ارزامي دارم و بخش كنم ...
از اين رو مي بايد به ژرفنا درآيم. همانگونه كه تو شامگاهان مي كني ، بدانگاه كه به فرا پشت دريا مي روي و نور به جهان زيرين مي بري . تو اي اختر سرشار ( خورشيد )
به زبان مردمان ــ همان مردماني كه به سوي ايشان فرود خواهم رفت ــ من مي بايد چون تو فرو شوم.
پس بركت ده مرا اي چشم آسوده كه نيك بختي بزرگ را بي رشك تواني نگريست !
بركت ده جامي را كه سر ريز خواهد شدن ، تا آن كه آب از آن زرين جاري شود و بازتاب شادماني ات همه سو برد !
هان اين جام ديگر بار تهي شدن خواهد و زرتشت ديگر بار انسان شدن .
ــ چنين آغاز شد فروشد زرتشت .
( چنين گفت زرتشت / پيش گفتار / برگردان : داريوش آشوري )
** گرگ ها به گاه ترس و ضعف دمشان را خم كرده ، از ميان دو پا به زير شكم مي برند
