Nedstat Basic - Free web site statistics
Personal homepage website counter
Free counter website statistics



 

 


 


 


- هی !


  در شهر کران طبل چه می کوبی تو ؟


 


 


 


 


ناگهان پرده بر انداخته ای يعنی چه


مست از خانه برون تاخته ای يعنی چه


 


زلف در دست صبا ٫ گوش به فرمان رقيب


اينچنين با همه درساخته ای يعنی چه


 


شاه خوبانی و منظور گدايان شده ای


قدر اين مرتبه نشناخته ای يعنی چه


 


 


 


 


هاها !


مرتبه ؟


آن سوی فراسو ديديم و فرود آمديم جانا و تو هنوز به همان رسم گويی ما را ؟


می گوييم


می گوييم گهگاه حال دل سوخته با خامی چند


حالا که خاکستر بر باد رفت و بر سيمان شهر نشست


حالا که بيابان زير تاختمان بر غبار رفت و زوزه ها معلق ماند در ... کدام فضا  ؟ که فضا پيامد جرم ست


می گوييم بی خواست گفتن


به بهانه ی آزمودن


بهانه ای


که آزموده ايم  در اين شهر بخت خويش


و نيست جايی که برون کشيم از اين ورطه رخت خويش


يه پرسشنماد پکانديم برون را و جز نموری اين زندان نمانده که نه شايسته ی تيزی سر آن تيغ کج ست نرمينگی و چربی اش .


 


 


پيش که آيد گوييم


که نفس زدن در هوای به خاکستر آغشته بهتر تا به بوی آبنبات آغشته


 


 


 


هرگز به بيابانمان راهی شان نبود


اين چه خار داشت ست که تاب می آورندمان در شهرشان


 


 


نه 


در پس نرمينگی شان نه خار داشت است


چنين بزرگ خارداشتی کجا اين رمه را ؟


که ترس ست


ترس از آينه


از تيزی پرسشنماد


از برآشفتن نرمينه خواب شان به زوزه


 


هاها


زوزه ؟! 


کجا ؟


ميانه ی شهر


دور بادمان


 


 


 


 


 


 


 


هی هی هی


تند می روی ها


دنيای تو ديگرست و دنيای اينان ديگر و اينجا خانه ی آنهاست ٫ تو فرود آمده ای


پس يا دهان بربند


يا که اگر گشودی بدان که اينجا تيزی دندان  دشمن می دارند .


ناخوش هوايی ست


دهان بربند .


اينجا بايد حساب کتاب کنی پيش آمدن ها را .


در زندان درها بسته بايد بروی هرچه


در سلول خودت نگهدار اين خاکستر را و مگشا پنجره را


که بازيگوش ست و بی پروا


می آزرد چشمان صاحبخانگان را


 


و تو مرگ ميان اين سلول ها نمی خواهی


گلوگاهت جز به دندان تيزی شايسته نيست


هشدار هر آنچه را که  نزديکش می کند به پوست چرب و عرق کرده ی دستهاشان


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


مانده ام ميان خريدن سر گوسفند يا که بز يا سگ


 


تن را تاب هيچ کدام نيست و سر را توان از عهده بر آمدن نقاب هيچکدام .


 


راهی نيست و خواست زيستن هنوز سمج و پابرجا


 


 


 


چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت


حافظ مکن شکايت تا می خوريم حالی


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


.
صبر کن ٫ هيچ مگو ٫ هنوز مانده آنچه بايد گفتنش
 
Post a Comment

<< Home












Archives




March 2005
April 2005
May 2005
June 2005
July 2005
August 2005
October 2005
December 2005
January 2006
February 2006
March 2006
April 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
January 2007
February 2007
March 2007
April 2007
May 2007
June 2007
July 2007
August 2007
September 2007
October 2007
November 2007
December 2007
January 2008
February 2008
May 2008
February 2009
















Listen To Genesis